الشيخ عباس القمي

157

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

معن بن زائده مىباشى كه منصور در طلب تو است ، كجا فرار مىكنى ؟ معن گفت : اى مرد ، من معن نيستم ، اشتباه كرده‌اى . گفت : تو « معن‌اى » و من خوب تو را مىشناسم . معن هر چه كرد خود را پوشيده دارد ، فايده نكرد ، لاجرم عقدى از جواهر قيمتى همراه خود داشت ، آن را به آن مرد داد و گفت : اى مرد ! منصور به تو آن قدر جايزه نخواهد داد اگر مرا نزد او ببرى . اينك اين را از من بگير و مرا نديده بگير . آن مرد سياه عقدِ جواهر را گرفت و تماشا كرد و گفت : راست گفتى قيمت اين چند هزار اشرفى است و مواجب من در هر ماهى بيست درهم است ، ليكن من اين عقد را به تو بخشيدم و تو را رها كردم تا بدانى كه در دنيا سخىتر از تو هم پيدا مىشود و به عطاهاى خودت عُجب نكنى . پس آن جواهر را رد كرد و معن را رها كرد . معن گفت : مرا شرمنده كردى و ريختن خون من بهتر بود از اين كار تو . و هر چه اصرار كه آن عقد را قبول كند ، نكرد . پس معن فرار كرد و پيوسته مختفى بود تا يوم هاشميّه با لِثام « 1 » بر منصور وارد شد و در حمايت او با دشمنانش جنگ كرد تا ايشان را شكست داد . منصور گفت : تو كيستى ؟ خود را ظاهر كن بشناسم . لثام از صورت برداشت و گفت من آنم كه در جست‌وجوى من مىباشى . منصور او را نوازش كرد و خلعت بخشيد . « 2 » و در حدود سنهء 151 ، در مدينهء بُست به دست خوارج مقتول شد و جماعتى او را مرثيه گفتند و شاعر او مروان بن ابى حفصه است و از قصايدى كه در مدح معن گفته ، قصيدهء لاميه او است كه از جمله آن ، اين يك بيت است : تَجنَّبَ « لا » في القَولِ حَتّى كَأَنّهُ * حَرامٌ عَلَيهِ قَولُ « لا » حِينَ يُسأَلُ « 3 »

--> ( 1 ) . لثام : رو بند ، نقاب . ( 2 ) . رك : الفرج بعد الشدة ، ج 2 ، ص 372 - 373 . ( 3 ) . سير أعلام النبلاء ، ج 8 ، ص 480 ، ذيل شمارهء 124 " مروان بن ابى حفصه " ؛ وفيات الأعيان ، ج 5 ، ص 190 ، ش 716 " مروان بن ابى حفصه " . هذا المضمون قد تكرر في أشعار الشعراء و أحسن ما قيل فيه قول الفرزدق في القصيدة المعروفة بين الفريقين في مدح سيدنا و مولانا علي بن الحسين عليه السلام : " ما قال لا ، قط إلا في تشهده / لو لا التشهد كانت لاؤه نعم . [ مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 396 ] ( منه عفي عنه )